|
آه ،چه شبها که سکوت فراق از پشت پرده های سیاه عیان می شد چشم ستاره شد و نور ماه درهم شد و محو شد و نهان می شد گویی که آن سیاه آسمان نسیم مست با او در مدارا بود هنوز آنشب نگاه خسته ای ببام خانه های شهر پیدا بود افق خالیست اما من پر از از ابرم درختی در کنار راه می روید در ان سوی چشم انتظاریها درختی در کنارم راه می پوید امشب ستاره ها هم در من چکیده اند امشب به سوی توست دست نیایشم امشب به پارسایی تو دل نهاده ام امشب صفای عشقم و گرمای آتشم نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است این خاتم وجود من ارزانی تو باد دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است شعرم به پاس لطف تو قربانی تو باد
+ نوشته شده در شنبه 21 آبان1384ساعت 10:35  توسط دیوونه تو
|
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا10 بشمورم 1,2,3,…,10 .نهايت هر چيز همين 10 تا بود از بابام كه بستني ميخواستم 10 تا ميخواستم . مامانم رو 10تا دوست داشتم. خلاصه تهه دنيا همين 10تا بود . و چقدر اين 10 تا قشنگ بود .ولي حالا نمي دونم تهه دنيا كجاست؟ نهايت دوست داشتن چقدره ؟؟؟انگار خيلي هم حريص تر شدم. اما ميخوام بگم كه دوست دارم .ميدوني چقدر؟؟؟ .........به همون اندازه ي 10 تاي بچگي دوست دارم...........
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 15:30  توسط دیوونه تو
|
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1384ساعت 18:42  توسط دیوونه تو
|
|
|